Good Contents Are Everywhere, But Here, We Deliver The Best of The Best.Please Hold on!
طهران بزرگراه اشرفی مجتمع نگین 021-44031229 - 09122684028

سنگ هم بهشتی دارد

آرزوی هر موجودی در عالم رسیدن به کمال است و من نیز در خیال خویش آنرا جستجو میکردم ، من بودم اما حتی نام خود را نمیدانستم ، آشفته ، پریشان ، بی هدف . از چشمه ای که از بالا می آمد پرسیدم ، تو میدانی نامم چیست ؟ و کمالم کجاست ؟ لبخندی زده به زمزمه گفت ، تو نامت سنگ است . ما جزیی از زمینی هستیم که خاک دارد و سنگ ، رودخانه ،دریا ، درخت ، حیوان ، انسان ، ماه ، آسمان وهمه آنها به انوار خورشید زنده و ظاهر شده اند ، اما انسان موجودی خاص است ، او از دل زمین سنگهای فراوان کشف میکند و با ابزار دقیق هر کدام را به جوهر کمالش میرساند ، چشمه از الماس میگفت از یاقوت ، طلا ، از هزاران هزار سنگی که در مذاب امتحان خالص شدند ، صبر کردند تا روزی در دستان انسانی هنرمند به جواهری چشم نواز تبدیل شوند ، او می گفت و من در انتظار تا آنکه همهمه ای برخواست و صداهایی به گوش رسید زخمه ای بر جانم افتاد ، مته ای دل را شکست ، ذره ذره اش را گرد کرد ، به درد آورد .
  • Text Hover
دیگر آه بود وتاثر ناله بودو تاسف ، آرزوها افسرد ، رویاها پژمرد ، گرد بلا از نهاد برخواست ، اشک ابتلا از چشمه اختیار سرازیر شد . من در حال مرگ بودم ولی ، چشمه ؟ نور ؟ انسان ؟ کمال ؟ او پاک بود صادق بود ، او تصاویر زیبا را منعکس میکرد ولی من در حال مرگ بودم . و ، مردم . درآن میانه پرده اسرار زدوده . چشم به چشمه اشک شسته و نور امید از روزنه ای پدیدار گشت . من متولد شدم . نوربه تاریکی رسید و دنیای جدیدی هویدا شد . من از آن روزنه در دوردستها گیاهان را می دیدم و حیوانات را ،هیجان داشتم و متعجب ، مشتاق دانستن زبان نور بودم . شادمان از اطمینان به چشمه میخندیدم ، ناگهان چشمه سکوت کرد سر تعظیم فرود آورد و با احترام گفت ، انسان ، کمال ما در اراده اوست . در این گفتگو به سرعت نواری از الماس به جانم افتاد 
  • Text Hover
و من اشک ریزان با صبوری درد را تحمل مینمودم . آرام آرام از کوه جدا وباصدایی مهیب بیهوش شده بر خاک افتادم . آیا من مرده بودم ؟ صدایی آشنا مرا دعوت میکرد و من بار د یگر آرام آرام متولد شدم ، چشمه با شادی میگفت آفرین تو باید زبان تاریکی را فراموش کنی اینجا فقط روشنایی و زیبایی است زبان دانش است و علم ، زبان اراده است و کمال ، زبان بینش است و هنر، زمزمه چشمه در صدای رعدآسای قله برها محو شد و من به ورقه ای تبدیل شدم 
  • Text Hover
، نقاله ای مرا با خود می برد . تغییر بود و تغییر تا آنکه خود را در گوشه ای تنها یافته و درگرمای تابش آفتاب به خودسازی مشغول شدم استادی آمد و مرا با خود برد باز هم آب بود و الماس 
  • Text Hover
درد بود و تلاش ، ذره ذره از تنم جدا میشد و من خاموش در انتظار تا آنکه پس از هفته ها استاد ، عرق از پیشانی زدود ، لبخندی زد و گفت ای سنگ زیبا سپاسگزارم که اصیل بودی ، صبور بودی ، درد جداییها را تحمل کردی و با انقطاع از ذرات وجودت خالص شدی ، ای سنگ وقت آنست که به سیقل آب پاک شوی و بر تاج برج رفیع هنر و انسانیت بتابی . من گیج و مبهوت به چهره مهربان استاد می نگریستم و حال برگزیدگانی ازخردمندان جهان گرد آمده و در سکوت به سخنان بانویی ژرف اندیش توجه مینمایند . حضار ارجمند خوشحالم که در این لحظه تاریخی از این لوحه زیبا پرده برداری مینمایم ، نوری بر چهره من میتابد ، جمعیت برمی خیزد ، صدای تشویقها به آسمان میرسد ، استاد عاشقی اشک شادی بر گونه میریزد ومیخواند  
 این جهان با یک قلم هفتاد رنگ           یک حقیقت بوده در صد آب و رنگ       
من به بهشت رسیدم